سال نو مبارک

يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبراليل و النهار

يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الي احسن الحال

حلول سال نو و بهار پرطراوت را كه نشانه قدرت لايزال الهي و تجديد حيات طبيعت مي باشد رابه تمامي عزيزان تبريك و تهنيت عرض نموده و سالي سرشار از بركت و معنويت را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان براي شماعزيزان مسئلت .


برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هايبرگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هايبرگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هايبرگرفته از سايت كوچولو ***
 براي خواندن اس ام اس هاي

ای نو بهار خنـــدان از لامکان رسیـــــدی
چیزی به یار مانی از یـــار ما چه دیـــدی
خندان و تازه رویی سر سبز و مکشبویی
همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریــدی

سهراب سپهري > مسافر

دم غروب ميان حضور خسته اشيا

نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد

و روي ميز هياهوي چند ميوه نوبر

به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود

و بوي باغچه را باد روي فرش فراغت

نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد

و مثل بادبزن ذهن سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد مي زد خود را

مسافر از اتوبوس

پياده شد

چه آسمان تميزي

و امتداد خيابان غربت او را برد

غروب بود

صداي هوش گياهان به گوش مي آمد

مسافر آمده بود

و روي صندلي راحتي كنار چمن

نشسته بود

دلم گرفته

دلم عجيب گرفته است

فريدون مشيري

ترا من زهر شيرين خوانم اي عشق

که نامي خوشتر از اينت ندانم

وگر هر لحظه رنگي تازه گيري

به غير از زهر شيرينت نخوانم

تو زهري زهر گرم سينه سوزي

تو ش يريني که شور هستي از تست

شراب جام خورشيدي که جان را

نشاط از تو غم از تو مستي از تست

به آساني مرا از من ربودي

درون کوره غم آزمودي

دلت آخر به سرگردانيم سوخت

نگاهم را به زيبايي گشودي

بسي گفتند دل از عشق برگير

که نيرمگ است و افسون است و جادوست

ولي ما دل به او بستيم و ديديم

که او زهر است اما نوشداروست

چه غم دارم که اين زهر تب آلود

تنم را در جدايي مي گدازد

از آن شادم که هنگام درد

غمي شيرين دلم را مي نوازد

اگر مرگم به نامردي نگيرد

مرا مهر تو در دل جاوداني است

وگر عمرم به ناکامي سرآيد

ترا دارم که مرگم زندگي است

حافظ

  • دل مي رود ز دستم صاحب دلان خدا را کشتى شکستگانيم اى باد شرطه برخيز ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل اى صاحب کرامت شکرانه سلامت آسايش دو گيتى تفسير اين دو حرف است در کوى نيک نامى ما را گذر ندادند آن تلخ وش که صوفى ام الخبائثش خواند هنگام تنگدستى در عيش کوش و مستى سرکش مشو که چون شمع از غيرتت بسوزد آيينه سکندر جام مى است بنگر خوبان پارسى گو بخشندگان عمرند حافظ به خود نپوشيد اين خرقه مى آلود اى شيخ پاکدامن معذور دار ما را
  • دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا باشد که بازبينيم ديدار آشنا را نيکى به جاى ياران فرصت شمار يارا هات الصبوح هبوا يا ايها السکارا روزى تفقدى کن درويش بي نوا را با دوستان مروت با دشمنان مدارا گر تو نمي پسندى تغيير کن قضا را اشهى لنا و احلى من قبله العذارا کاين کيمياى هستى قارون کند گدا را دلبر که در کف او موم است سنگ خارا تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا ساقى بده بشارت رندان پارسا را اى شيخ پاکدامن معذور دار ما را اى شيخ پاکدامن معذور دار ما را