سهراب سپهري > مسافر
دم غروب ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد
و روي ميز هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود
و بوي باغچه را باد روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد
و مثل بادبزن ذهن سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را
مسافر از اتوبوس
پياده شد
چه آسمان تميزي
و امتداد خيابان غربت او را برد
غروب بود
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي كنار چمن
نشسته بود
دلم گرفته
دلم عجيب گرفته است
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 20:51 توسط امین
|