دم غروب ميان حضور خسته اشيا

نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد

و روي ميز هياهوي چند ميوه نوبر

به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود

و بوي باغچه را باد روي فرش فراغت

نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد

و مثل بادبزن ذهن سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد مي زد خود را

مسافر از اتوبوس

پياده شد

چه آسمان تميزي

و امتداد خيابان غربت او را برد

غروب بود

صداي هوش گياهان به گوش مي آمد

مسافر آمده بود

و روي صندلي راحتي كنار چمن

نشسته بود

دلم گرفته

دلم عجيب گرفته است